خنده های عمیق
و چه حس هیجان انگیزی است که
کسی را درون خود احساس کنی
و چه کس عزیزتر از یک
"کودک" ؟!
نشانه امید خدا !

اینجا کس دیگری هستم. ناشناخته!
و چه حس هیجان انگیزی است که
کسی را درون خود احساس کنی
و چه کس عزیزتر از یک
"کودک" ؟!
نشانه امید خدا !

خواب دیدم دو تا بچه شیش هفت ساله با کلاشینکف! روی همدیگه آتش کردن!
هردو مردن!
من تو خواب بغض کردم.
داشتم می ترکیدم از گریه
خدایا! ای کاش منو زده بودن!
حالم خوش نیست.
اصلا!
نيچه :
آن کس که خود را عمیق میداند تلاش میکند که واضح و شفاف باشد.
آن کس که دوست دارد به نظر توده ی مردم عمیق بیاید تلاش میکند که مبهم و کدر باشد.
توده ی مردم کف هرجایی را که نتوانند ببینند عمیق می پندارند و از غرق شدن خیلی واهمه دارند.
----------------------------
۱- بی مناسبت از این لحاظ که روزی اینجا با کسی آشنا شدم که از "آشنا شدن" می هراسید چرا؟ چون من می خواستم قورتش بدم لابد!
چه قشنگ! دعای کودکانه تو
وقتی میگی
ایکاش گاو بودم. گاوی که شیر می داد. که از شیر و پنیر و ماستش مردم خوراک داشته باشن!
ایکاش منم گاو بودم تا آدمی مثل تو!
اینقدر نچسب و خنک!
اتهامات مطرح در کیفرخواست
هوس / حماقت / لکه دار کردن اعتماد و احترام
آلت جرم
کامنت
دادخواست
طرد شدن برای همیشه به هر جهنم درکی که شد
دفاعیه متهم / وکیل مدافع
"خدا" پس چه غلطی می کنه؟ خدا که الکی خدا نشده! خودش می دونه چطور ازم دفاع کنه! وکیلم اونه! من دفاع نمی کنم.
نظر هیئت منصفه
متهم دیوانه س! علائم پارانویا ؛ شیزو و اسکیزوفرنی ؛ هیپومانیا و سندروم اوتیسم و چندتای دیگه رو بوضوح داره! وضوحش حتی از شبکه یک هم بیشتره!
رای دادگاه
................. متهم گریخت!
میگن دوست داشتن کسی که لیاقتش رو نداره
اسراف محبته!
و تو خیلی اسراف کار بودی!
به جهنم
"چيزي كه ريپلي نكردم"
---------------------------------------------------------------------------------
From: ....
Sent: Saturday, April 17, 2010 10:16 AM
To: ....
Subject: RE:
ARE DOROSTE
MANAM HAMIN FEKRO KARDAM
MIKHAM BEDONE EHSAS ZENDEGI KONAM
--------------------------------------------------------------------------------
From: .....
Sent: Saturday, April 17, 2010 10:12 AM
To: ....
Subject: RE:
آره درستش هم همينه
خرگوشه هم بدجنس بود! نذاشت دستم بهش برسه چه برسه به عكس
روز بدي نبود
مي تونست بهترم باشه
اگه من يه مقدار عاقلانه تر فكر مي كردم و حرف مي زدم
:)
اما مهم نيست
از اين به بعد منطقي زندگي مي كنم
احساس اساسا منو آسيب پذير مي كنه
اما منطقي بودن مثل هواست براي آدم زنده
زنده باد منطقي زيستن
:) :) :) :) :) :)
----------------------------------------------------
From: ....
Sent: Saturday, April 17, 2010 10:07 AM
To: ....
Subject: RE:
Na khahesh mikonam
Shoma lotf darid
Shoma ye chizi faratar az ye hamkar vase man hastid
Nemidonam mesle baradar ya dost ke man etemad kardam va harfamo beheton goftam
Ama ejaze bede dar hamin had bemone
Mitarsam man badan aziat sham
Che jaleb?
Axam gereftid?
--------------------------------------------
From: .....
Sent: Saturday, April 17, 2010 10:02 AM
To:......
Subject: RE:
منم خوبم
راستي بابت پيشنهادي كه دادم عذر مي خوام
اساسا نبايد در اون باره چيزي مي گفتم
به هرصورت بايد ببخشيد ديگه شرمنده خلاصه
ديروز با دوتا از همكلاسي هاي سابق رفتيم جمشيديه و بعدشم سرخه حصار ؛ يه خرگوش قهوه اي بامزه ديدم
:)
-------------------------------------------
From: ....
Sent: Saturday, April 17, 2010 9:59 AM
To: .....
Subject: RE:
Salam.yekam behtaram.
Salamati daram karaye daneshgamo anjam midam
Shoma che khabara?
-----------------------------------------------------
From: .....
Sent: Saturday, April 17, 2010 9:58 AM
To: .....
Subject:
خوبي؟ چه خبر؟! م
از اولين باري كه ديده بودش تا امروز زمان زيادي نگذشته بود. شايد يك هفته شايدم دو هفته؛ اين اصلا مهم نبود. قضيه اون حسي بود كه از روز اول نسبت به اون دختر پيدا كرده بود.
حسين كلا مرد موفقي محسوب مي شد. يك وكيل خوب و جوون كه علي رغم تازه كار بودن خوب مي تونست از پس پرونده هاي سنگين و قطور بربياد. كارش رو با دستياري تو دفتر يه وكيل پايه يك شروع كرده بود اما الان براي خودش يك دفتر وكالت داشت.
از يكي از دوستاش شنيده بود كه سه چيز تو زندگي خيلي بدرد مي خوره! دو تا ديگه مهم نيست اما سومي موسيقي بود! اصلا براي همين بود كه سعي كرد پيانو رو ياد بگيره اما پيانو كه ياد نگرفت دلش هم از دستش در رفت!
جلسه هاي اول كلاس توجهي به دختري كه سه كنج كلاس نشسته بود نشان نداد. نگاه هاي كوتاهي بينشان رد و بدل مي شد با اين وجود هيچ يك حسين رو هيجان زده نمي كرد. شغلش ايجاب مي كرد كه چنين شخصيتي از خودش بروز بده؛ هرچند اين شغل نيست كه به آدم شخصيت ميده!
شايد پديده هايي باشند كه در نگاه اول جذاب به نظر نرسند اما با كمي دقت يا شايد در يك موقعيت خاص؛ انسان رو ازاعماق وجود وادار به تحسين مي كنند. اما "خنده دخترك" يكي از همين پديده ها بود. مثل غروب خورشيد تو يه عصر زمستوني! خيلي خاص، خيلي زيبا!
تا اون روز هيچ چيز به اين اندازه حسين رو تحت تاثير قرار نداده بود. حتي اون روزي كه پروانه وكالت گرفت يا روزي كه اولين پرونده اش رو با پيروزي پشت سر گذاشت. هيچ چيز!
حسين نمي دانست اين حس كه توي سينه اش بوجود اومده دقيقا چيه؟ عشق، هوس يا احترام؟! يا شايدم سرگشتگي!
روزها پشت سر هم مي گذشت و حسين مانده بود با اين حس غريبي كه تا بحال تجربه نكرده بود. گاهي به فكرش مي رسيد كه آخر كلاس حرف دلش رو به دخترك بگه! اما ذهن كاملا مكانيزه شده اش به شدت در برابر بروز احساساتش مقاومت مي كرد. با خودش مي گفت اگه بگه نه؟! اگه ناراحت بشه؟! اگه منظور من رو همونطوري كه هست متوجه نشه؟! و هزار تا اگه ديگه كه حسين رو به وحشت مي انداخت.
حسين اما احساس سرخوردگي بزرگتري از شنيدن "يك نه دخترانه" در خودش احساس مي كرد. سرخوردگي از اينكه نتونسته احساسش رو به زبان بياره؛ خودش مي گفت "بزدلي زايد الوصف!"
مناقشه هاي حسين با خودش انگار تمومي نداشت. احساس مي كرد به طرز مضحكي همه چيز يادش رفته؛ سرعت عمل و تيز هوشي سابق رو نداره و ناتواني در روزمرگي ها مثل يك بختك روي كولش سوار شده؛ با خودش گفت؛ اينطور نميشه! بايد تكليفم رو روشن كنم.
جلسه آخر رسيد. همه بودند. اينبارحسين خودش رو آماده كرده بود. اما حساب حلقه ظريفي رو كه از ديروز روي انگشت دست چپ دخترك سبز شده بود رو نكرده بود.